سایت همسریابی موقت هلو


آدرس سایت نامزدی

منم بدهکارم ننهه باید پول مردم نامزدیت مبارک خواهری بدم. من همین امروز پول می خوام ندارم هنوز پولت هم جمع نشده. پس خاتون نامزدی رفیق تبریک بده.

آدرس سایت نامزدی - نامزدی


مراسم نامزدی

دوستتت دارم داداشی. به خونه برگشتم. نمی دونستم چرا نمی تونم برگردم به جسمم.دلم برای بوسیدن مامانم تنگ شده بود. شاید باید اول ماجرای این نامزدی مبارک رو بعد بر می گشتم. با عزم جزم به طرف درخت رفتم و دست روش گذاشتم.

به دختری که از نامزدی مبارک بیرون اومد

دوباره توی همون حیاط بودم. صدای دختر جوونی می اومدمامان؟ مامان کجایی؟ زیر زمینم شمسیه جان. با تعجب به دختری که از نامزدی مبارک بیرون اومد نگاه کردم زمان جلو رفته بود و مادربزرگ یه خانوم جوون شده بود. چرا رفتی زیرزمین مامان؟ یه وقت چشم هات سیاهی میره و دوباره زمین می خوری. حواسم هست عزیزم. مادربزرگ همراه زن عموش که حالا پیر شده بود از نامزدی مبارک بالا اومد. اگر یه وقتی من نباشم و اتفاقی بیومته چی؟ بزرگت کردم که عصای دستم باشی نه که تنهام بذاری یکی یک دونه ی من. عموت که مرده و من این کسی نامزدیت مبارک خواهری غیر از تو ندارم که می خوای بری آخه؟ روی تختی که کنار حوض بود نشسته مادربزرگ با لبخند گفت: اگر شوهر کردم و رفتم چی؟ واه!مرگم بده دوره شده. این چه حرفی بود زدی بی حیا؟! باشه تکرار نمیشهه ببخشید. در حیاط زده شده کسی پشت سر هم به در می کوبید. مادربزرگ نامزدیت مبارک خواهری از روی طناب برداشت و سر کرد کیه؟ اومدم.

در نامزدی رفیق تبریک باز کرد. مرد قوی هیکلی در رو به دیوار کوبید و اومد داخل. ننه جمیله؟ پیرزن بلند شد و به طرف مرد رفت. ها یار علیه باز که امسال پاره کردی. چی شده؟ دیگه نمی تونم صبر کنم ننهه پولم رو بدین برم. هنوز پول جمع نشدهه چرا اینقدر عجله داری آخه؟ منم بدهکارم ننهه باید پول مردم نامزدیت مبارک خواهری بدم. من همین امروز پول می خوام ندارم هنوز پولت هم جمع نشده. پس خاتون نامزدی رفیق تبریک بده. پیرزن با عصبانیت کشیده ای به گوش مرد زد. خجالت بکش. تو زن داری بچه داری می خوای دخترم رو بدبخت کنم؟ چرا عصبانی می شی ننه؟ من عوض بدهیم رو می خوام. حا ضری خونهت رو بدی؟ آخه چطور عصبانی نشم؟ اونایی که با شون بدهکاری عوض پول دخترت رو بخوان میدی؟ نمی زنی در گوششون؟ این جا نامزدی خاطرات نمیدم دارالمجانین رو بگیر. حق داری من شرمندم. دارالمجانین رو کسی نمی خره که بگیرم.

ین نامزدی ات مبارک خاطرات بده بفروشم.

این نامزدی ات مبارک خاطرات بده بفروشم. پس خودم کجا برم؟ برین دارالمجانین. صورت مادربزرگ مثل قو سفید شد و دویید داخل نامزدی. پیرزن با ناراحتی گفت: آخه اون که نمیشه زندگی کرده این نامزدی چیست خیلی بیشتر از بدهیته. می تونم یه کاری برات بکنم. گوش بگیر نه چی میگم می تونم عوض باقی پول این نامزدی که بدهکارت میشمه برات دارالمجانین رو خراب کنم و نامزدی ات مبارک بسازم. می تونی؟ آره ننهه اون رو به اندازه پول این نامزدی می سازم بار منزلت رو ببر اون اهو این خونه رو بده به من. اگر می تونی من حرفی ندارم. نوکرتم ننهه کاری با من نداری؟ نه. پس من کار اونا رو تمام می کنم و خبر میدم با اجازه. از هم کردن و مرد بیرون رفت. نامزدی به پنجره نگاه کرده ترس تو چاره ی مادربزرگ پیدا بود.

من هم همراهش وارد نامزدی چیست شدم

پیرزن با ناراحتی به داخل نامزدی ات مبارک رفت. من هم همراهش وارد نامزدی چیست شدم. نامزدی چیست بزرگ و قشنگی بوده چیدمان و سایل قدیمیه تابلوهای سیاه و سفید روی دیواره همه چیز برام جذاب بود توی اون خونه. به اتاقی که مادربزرگ بود رفتم پیرزن کنارش نشست. می دونم ناراحتی دخترم اما چاره ی دیگه ای نداریم. نمی ذارم به آشپزخونه دست بزنن. مادربزرگ با تعجب نگاهش کرد. مکر کردی نمی دونم؟ بعد از مرگ سرآ شپز رفتم توی آشپزخونهه نمی تونستم دست روی دست بزارم و همش شایعه بشنوم. باید می فهمیدم چه اتفاقی افتاده نترس دخترم. خوبه که حقیقت رو فهمیدین و من به تنهایی عذاب این فهمیدن نامزدی خاطرات به دوش نمی کشم اما ترس من از چیز دیگه ایه. از چی؟ یادتون رفته؟ من اون دختری رو می دیدم که کسی نمی دیده نمی خوام دوباره ببینمش مامان. وقتی نامزدی ساخته بشه همه ی اون قضایا از بین میره و فراموش می شه.

به من اعتماد کن و نترس. هر دو از اتاق خارج شدن مثل سرگیجه تمام اتاق دور سرم چرخید و تغییر کرد. توی یه اتاق بزرگ ایستاده بودم رو به روم پرده ی بزرگی آویزون بوده پرده رو کنار زدم. وارد هال خیلی بزرگی شدم همون اساسیه توی هال چیده شده بود. در چوبی که باز بود به نرم به حیاط راه داشت. به طرف در رفتم و با تعجب به حیاط نگاه کردم. این که نامزدی مبارک ماست. از نامزدی ات مبارک پایین رفتم صدای مادربزرگ از حیاط پشتی می اومد. از حیاط باریکه ی کنار ساختمون رد شدم از اون همه زیبایی حیرت کرده بودم. گل های رنگارنگ تمام حیاط نامزدی رفیق تبریک پر کرده بود. مادربزرگ وسطشون نشسته بوده به گل ها نگاه می کرد و باهاشون حرف میزد

مطالب مشابه


آخرین مطالب