سایت همسریابی موقت هلو


بهترین محضرهای تهران برای عقد موقت

و با هیجان رو به محضرة الطعام گفت: خانوم این فسقلیایه من کدومان؟بعد دیدن پسرم و دخترم، با چشمهایی که از خوشحالی برق میزد، در آغوشش گرفتش؛ و به روی دست هرکدو

بهترین محضرهای تهران برای عقد موقت - محضر


محضر

بعد کمکم کرد از تخت پایین بیام، و دست و صورتم رو بشورم.

حس میکردم خون توی پاهایم جریان پیدا کردن؛ واقعا که ویلچر نشینی خیلی مزخرف بود. روی تختم نشستم که دیدم مامانمم برای صبحانم جگر به سیخ کشیده، و برایم آورده. بعد خوردن جگر، کمی جون گرفتم. که مامانم رو به من گفت: رنگ و روت باز شده عزیزم. آره مامان... حس می کنم سبکتر شدم. محضر عقدی با خنده وارد اتاق شد؛ و بالبخند گفت: همسرت کل بیمارستان رو سور داد؛ خوش به حالت، چقدر شوهرت دوست داره!

لبخند محوی زدم؛ که ادامه داد: اومدم ببرمت که به بچه هات شیر بدی؛ بیچاره ها تلف شدن از گشنگی خواستم خودم بروم که گفت، بهتره رو ویلچر بشینم چون یکم زیاد بخیه خوردم و برام بهتره رو ویلچر باشم.

به همراه محضرة البدرية و مامانم پیش بچه هایم رفتم

به حرف محضر عقد گوش کردم؛ و به همراه محضرة البدرية و مامانم پیش بچه هایم رفتم. یک محضرة البدرية دیگه پسرم رو از دستگاه بیرون آورد؛ و کمکم کرد شیر ش بدهم. با اولین مکی که از سینم زد، یک حس شیرینی زیر پوستم دوید؛ با شوق و ذوق رو به مامانم گفتم: وای مامان... داره شیرم رو میخوره!

مامانم با لبخند گفت: من فداش بشم الهی. بعد اینکه حسابی شیرش دادم، و روی پیشونیش زدم، توی دستگاه گذاشتنش.

و اینبار دخترم رو توی بغلم دادن. با عشق بغلش کردم؛ ولی انقدر میترسیدم که از دستم لیز بخورد و بیفتد پایین؛ چون یکم کوچکتر از پسرم بود. با دقت توی بغلم جابه جایش کردم؛ و سینه ام را در دهانش گذاشتم؛ ولی سینه ام را نمیخورد. چند بار این کار را تکرار کردم، تا اخر سر او هم سینه ام را گرفت و شیرش را خورد. و بعد هم، او را هم درون دستگاه گذاشتن. محضرة الطعام را دیدم که با لبخند سمت ما می مد؛ و با هیجان رو به محضرة الطعام گفت: خانوم این فسقلیایه من کدومان؟

بعد دیدن پسرم و دخترم، با چشم هایی که از خوشحالی برق میزد، در آغوشش گرفتش؛

و به روی دست هر کدوم زد. بعد اینکه من و محضرة طعام یک دل سیر نگاهشون کردیم، از آنجا خارج شدیم.

امروز عصر من میتونستم مرخص بشم؛ ولی بچه هایم باید فعال توی دستگاه میموندن؛

و من موقع شیردادن بهشون به بیمارستان می آمدم. عصر بعد کارهای بیمارستان، من مرخص شدم؛ و به همراه  و مامانم به خانه برگشتیم. پدرم با محبت  بر روی صورتم زد؛ و مادر شدنم رو تبریک گفت.

پدرجون زیر پایم گوسفند قربانی کرد؛ و با خوشحالی چند اسکناس ۱۰۰ تومنی دور سرم چرخاند.

محضرة طعام هم با شادی میگفت:  دخترت از االن عروس منه، گفته باشم. و هی میگفت: کاش عکسشون رو میگرفتین؛ می آوردین.  با ذوق گفت: من انداختم؛ بیا ببین. محضرة طعام ، محضر طعام و آیناز هرسه تایشان با سرعت به سمت محضر اجتماع دویدن؛

و منتظر به صفحه گوشی زل زدن.

و محضر طعام هم قربون صدقه شان میرفت

آیناز فقط الهی، نازی می گفت. و محضر طعام هم قربون صدقه شان میرفت. و محضر هم گفت: چقدر زشتن این ها! محضر ۱۱۰ تورنتو و آیناز با حرص محضر رو نگاه کردن؛ که محضر با خنده گفت: چیه، خوب راست میگم دیگه... دخترت عروس من نشه، میمونه خونه و میترشه. این پسرتم بهش میاد از این مظلوم ها باشه. اینها چرا به ما نرفتن؟ محضر اجتماع ضربه ای به سر محضر زد؛ و گفت: زن خودت زشته داداش من. محضرة طعام با خنده روبه من گفت: بیا تحویل بگیر؛ 

االن به حوری هم گفتی زشت ها. دقت کردی! ؟ من گفتم زن تو... نه حوری. محضر ۱۱۰ تورنتو زبانش را برای محضر اجتماع درآورد؛

و گفت: چشم هات رو بشور حتما، خوب.

مطالب مشابه


آخرین مطالب