سایت همسریابی موقت هلو


سایت همسریابی من و تو

نگاهی به من و تو پلاس مجریان انداختم؛ و گفتم: بد هم نمیگی  باشه بریم. من و تو پلاس مجریان کف دو دستش رو بهم زد و گفت: عالی شد. بعد یکم شوخی و خنده

سایت همسریابی من و تو - من و تو


من و تو

گذاشته بودم و به لگدی که گاه جنین هایم میزدند، با اینکه کمی درد داشت، ولی نگاهم روی شکمم بود و لبخند رضایتی روی لبم. حواسم به سمت موبایلم که داشت زنگ میخورد و صفحه اش خاموش روشن میشد پرت شد؛ من این رو کی گذاشتم رو بی صدا؟ با دیدن اسم آروین، گوشی رو برداشتم و دکمه اتصال رو زدم؛ که دیدم آروین با نگرانی و اضطراب گفت: کجایی تو؟ به خونه نگاه کردم؛ و در جوابش گفتم: خونه بودم. با تن صدای نسبتا بلندی، داد زد: پس چرا گوشیت رو جواب نمیدی؟

گوشی رویا هم که تو دسترس نیست، مردم از نگرانی. وا، چرا؟

به سمت تلفن خونه نگاه کردم؛ و گفتم: گوشیم رو بی صدا بود  چرا به خونه زنگ نزدی؟

با عصبانیت غرید زنگ زدم، کسی برنمیداره. وقتی به سیم تلفنی که کشیده شده بود، نگاه کردم؛ فهمیدم چرا صدایش درنمیاید. و بعد با حرص افزود: خواهرت نگفت بهت من زنگ زدم و کارت دارم ولی با چیزی که یادم افتاد؛ لحظه ای سکوت کردم. حتما صبح همین رو میگفته که من نفهمیدم. آروین با کالفگی گفت: گوشیت کنارت باشه باز بهت زنگ میزنم. و بعد صدای بوق اومد. با تعجب به موبایل قطع شده نگاه کردم، و زیر گفتم: باز هم جنی شده. و بعد کانال تلویزیون رو باال و پایین کردم، کمی بعد رویا با سروصدا وارد خونه شد؛ و وقتی دید من پکرم، با تعجب گفت: چی شده؟ خواهر من سرحال نیست؟

ورچیدم و گفتم: صبح بیدارم میکردی و میگفتی که آروین زنگ زده دیگه. من و تو کنارم نشست وگفت: باز چی شده؟

من و تو پوف کالفه ای کشید

با بغض گفتم: هیچی. زنگ زد، داد زد، قطع کرد. من و تو پوف کالفه ای کشید؛ و گفت: نه خیر، نمیخواد عوض بشه، نمیخواد! بعد با ذوق گفت: اون رو وللش!

من رو دریاب. سپس لواشک هایی که من عاشقشون بودم رو نشونم داد؛ و گفت: بفرمائید. لبخندی زدم و با شادی و خوشحالی شروع کردم و لواشک ها رو یکی یکی خوردم.

به جایی رسیده بود که من و تو بهم تذکر میداد، دیگه نخورم تا بعدا دلدرد نگیرم. بعد اینکه کار لواشک های خوشمره را تموم کردم؛ دیدم من و تو یه نگاه به شکمم کرد و گفت: تقصیر تو نیست ها  اینها زیادی گشنن! با دیدن مامانم که از خواب بلند شده بود؛ و کنار ما می آمد من و تو زنده سوتی زد و گفت: من برگشتم. مامانم چشم غرهای به من و تو زنده رفت؛ وگفت: میبینم خانوم.

من و تو زنده خندید و گفت: مامان میخوای از جایی که مونده، غیبت رو شروع کنیم؟

مامانم اینبار کوسن مبل رو به سمت من و تو گوگوش پرتاب کرد؛ و گفت: نه خیرم. من و تو گوگوش قهقه های زد و گفت: هرجور که خودت صالح بدونیو بعد من و تو گوگوش رو به من گفت: حوری خیلی وقته از این خونه بیرون نرفتی؛ عصری باهم بریم بیرون. مامانم رو به من و تو پلاس مجریان گفت: اول بزار برسی  بعد.

نگاهی به من و تو پلاس مجریان انداختم

خوب مامانی، به خاطر حوری میگم. نگاهی به من و تو پلاس مجریان انداختم؛ وگفتم: بد هم نمیگی  باشه بریم. من و تو پلاس مجریان کف دو دستش رو بهم زد و گفت: عالی شد. بعد یکم شوخی و خنده کنار مامانم  کمکم کرد حاضر شم؛ و اینبار عین هم تیپ زدیم و حتی شال گردن هایمان هم عین هم بود. بعد از مامانم، سوار ماشین شدیم وسمت جاده چالوس حرکت کردیم. من و تو بت گاهی بوق میزد و جک های بیمزه تعریف میکرد، و وادارم میکرد؛ بخندم. خواستم با گوشیم ازش فیلم بگیرم که دیدم گوشیم تو خونه جا مونده و نیست. ولی از خونه خیلی دور شده بودیم؛ و دیگه نمیشد که برگردیم و گوشیمو برداریم. پس بیخیال شدم وهمراه من و تو بت، شادی کردم. رویا کنار پیرزنی که بافتنی های زیبایی روی چرخش بساط کرده بود، نگه داشت؛ و از ماشین پیاده شد. چند دقیقه بعد، با یک کیسه حاوی دستکش وکاله سوار ماشین شد؛ و کیسه رو، روی پای من گذاشت؛ و گفت: مادر نمونه، ببین خاله پچه هات چه کرده!  با دیدن شال و کاله کوچولو، لبخند محوی زدم؛ و گفتم: مرسی رویا  دستت درد نکنه.

مطالب مشابه


آخرین مطالب