سایت همسریابی موقت هلو


لینک گروه چت همسریابی موقت

وقت شیردهی فسقلیهام بودو باید میرفتم بیمارستان. پالتوی بارونی یشمیم رو با شال سیاهم و نیم بوتهام پام کردم؛ و سمت چت همسریابی موقتی رفتم که منتظر بهم زل زده

لینک گروه چت همسریابی موقت - چت همسریابی موقت


چت همسریابی موقت

و بعد آیناز موبایل رو از دست گروه چت همسریابی موقت بیرون کشید؛ و گفت: داداش بده من این رو.

گروه چت همسریابی موقت کنار من نشسته بود؛و فقط غذا و میوه تو حلق من میرخت. اجازه نمیداد جم بخورم. بعد پذیرایی و مزه پرونیه ای آیهان خان، فران خانوم حال مادرش خوب نبو دو داشت میرفت اونجا. بهخاطر همین آیناز و پدرجونم از ما کردن؛ و از خانه خارج شدند.

گروه چت همسریابی موقت اونقدر غذا ومیوه به خوردم داده بود

گروه چت همسریابی موقت اونقدر غذا ومیوه به خوردم داده بود؛ که داشتم میترکیدم. رویا از کنار آیهان بلند شد و کنارم نشست؛ و زیر گوشم گفت: حوری به این شوهرت بگو پاشه بره اونور، میخوام یه چیزی بگم! که یهو گروه چت همسریابی واتساپ رو به رویا گفت: من هیچجا نمیرم، هرچی میخوای بگی رو بگو. رویا چشم های گرد شده، با تعجب پرسید: تو چطور شنیدی من چی گفتم؟ گروه چت همسریابی واتساپ نیشخندی زد، و رویایی که کپ کرده بود را نگاه کرد. رویا نگاه مظلومش رو حواله آیهان کرد؛ که آیهان با خنده گفت: گروه چت همسریابی واتساپ، پاشو بیا اینور دیگه، چقدر تازگیا به حرف های خاله زنکی عالقه پیدا کردی؟ کانال همسریابی موقت رویا رو نگاه کرد؛ و گفت: آخه میدونی آیهان، ایشون بعضی موقع ها از کسی خبر میده که نباید بده. رویا با عصبانیت نگاهش رو؛ رو به کانال همسریابی موقت انداخت و گفت: تو نمیخوای گذشته رو فراموش کنی؟

واقعا که. کانال همسریابی موقت خیری گفت؛ و ادامه داد: هیچوقت گذشته فراموش نمیشه، فقط یاد آدم میاندازه که اینبار کاله ش رو محکمتر بچسبه.

آیهان کنار سایت همسریابی موقت اومد؛ و از بازویش گرفت و به زور گفت: پاشو یه سر به خونه جدیدت بزن؛چ

ولی سایت همسریابی موقت انگار نه انگار

از موقعی که اومدیم، نیومدی ببینی ها! پاشو. ولی سایت همسریابی موقت انگار نه انگار. آیهان پوف عصبی کشید؛ و گفت: سایت همسریابی موقت به زور از روی مبل بلند شد؛ و بعد پوشیدن بارونیش، به همراه آیهان بیرون رفتن. بعد بیرون رفتن چت همسریابی موقت، رویا چنان جیغی کشید؛ که مامانم از آشپزخانه سراسیمه بیرون آمد و رو به پیامهای کاربران | همسریابی موقت هلو با داد گفت: چته دختر زهرم ترکید. پیامهای کاربران | همسریابی موقت هلو به کاور روی مبل چنگ انداخت و گفت: وای مامان، وای دارم از دست این شوهر حوری دیوونه میشم، دیوونه. مامانم پشت چشمی نازک کرد؛ و گفت: حق میگه دیگه تو فقط زیر گوش حوری اسم امید رو وزوز میکردی. خوب بنده چشمش ترسیده. رویا با اخم بلند شد؛ و گفت: واقعا که تا من شما رو دارم احتیاجی به دشمن ندارم. و بعد با حرص بلند شد و به اتاقش رفت. مامانم زیر لب غر زد؛ و رو به من گفت: عزیزم تو هم بلند شو برو یکم بخواب؛ برات خوب نیست نشسته باشی. و بعد به من کمک کرد تا به اتاقم بروم؛ و روی تخت دراز نکشیده خوابم برد. وقت شیردهی فسقلی هام بودو باید میرفتم بیمارستان. پالتوی بارونی یشمیم رو با شال سیاهم و نیم بوت هام پام کردم؛ و سمت چت همسریابی موقتی رفتم که منتظر بهم زل زده بود. با رسیدن به چت همسریابی موقت، دستش رو پشت کمرم گذاشت؛

و به سمت ماشین هدایتم کرد. بعد کمی رانندگی، به بیمارستان رسیدم؛ و به اتاقی که بچه هام در آن بستری بودن رفتم. چشم های هردوشون باز بود و داشتن اطراف رو نگاه میکردن؛

با دیدن این صحنه، قند تو دلم آب شد و به سمتشون پرواز کردم. بعد شیردهی که خوابشون برد؛ باز هم به پرستار سپردمشون و از اتاق خارج شدم. چت همسریابی موقت نگاهم کرد؛ و گفت: حالشون چطور بود؟ با لبخند گفتم: عالی نیم وجبی هاا داشتن همه چیز رو نگاه میکردند.

مطالب مشابه


آخرین مطالب